بنام خداوند ِ جان و خــــرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
وبا حضور، در همایشی بمناسبت بزرگداشت سالار ِسخن ِملی ،حکیم توس، فردوسی بزرگ شرکت کنیم. نشد این توفیق حاصل ،بماند.
اما سفر را بسیار خاطرات است و گاه خطر. نیمه راه بودیم ، جاده خلوت و موسیقی دلنواز ، گوش نواز و همراه نیز در خواب ناز . ناگاه روباهی بقول عوام جلویم سبز شد. نمیدانم چگونه و چطور شد که هم از مرگ آن زبان بسته نجات یافتم و هم خود رهیدم از آن آسیب .
![]()
طنز: ماشینی سر تقاطع به چراغ قرمز رسید و توقف کرد.و او باماشین نو که هنوز روکش های پلاستیکی اش رادر نیاورده بود محکم به آن ماشین زد. پیاده شد و هوار زد و گفت : حالا چه موقعه ترمز بود؟! بی انصاف کلی گاو و گوسفندم را فروختم ، این ماشین را خریدم . راننده ی جلویی حاج و واج مانده بود… اما رندی که او را می شناخت . آرام در گوشش گفت : دیگر نیاز نیست که جار یزنی که چوپانی .
“”"خاطره ای مانده گار“”با چه ذوقی دوربین را در ماشین گذاشته بودم، که تا بتوانم سربه زنگا ، از آن برای گرفتن یادگارهایی زیبا و مانا ، استفاده کنم. از جایی که به دلایلی حاجت سفر بر آورده نشده بود و دل و دماغ عکاسی هم نبود . دوربین به فراموشی سپرده شد . تا اینکه پس از پشت سر گذاشتن چند استان ِ نو نام ، در بازگشت ،وارد استان سر سبز ِ ِگلستان زیبا شدیم. منطقه ای وسیع و پراز لاله و گلهای زیبای وحشی ، با رنگهایی مسحور کننده به نام”دشت “. ترمز راکشیدم تا هم از اینهمه زیبایی لذت برده و هم یادگاری ازآن برداریم . و جالب اینکه اغلب این مناظر زیبای در حاشیه جاده یا در سر پیچ های خطرناک قرار داشته و گاه صحب العبور است .ولی زیبایی همیشه زیباست.
“”"اتفاقی نادر“”"خسته از راننده گی شبانه ، بساط صبحانه را خواستیم در طبیعت و فضای باز صرف کنیم . وسایل نشستن گسترده شد و سفره و… هنوز لقمه های دوم و سوم بودیم که یکی از همراهان فریاد زد :گراز . … نگاه ها همه یه سمت نگاه او روان شد.. بله در ۵۰متری ما حدود ۵گراز افتاد(که احتمالا بیشتر و به صورت گله ای بودند)به ما نگاه می کردند . که نوعی نیاز از سر گرسنگی را می شد در چشمانشان دید… همه هراسان … ویک جنگل ِخلوت … نمیدانم چطور شد که لیوان های چای خالی شد ، بساط صبحانه و نشستن برچیده شد. و همه اطراف ماشین منتظر شدیم .. گراز ها نیز هراسان تر از ما در دل جنگل گم شدند و حسرت به دل که چرا به ذهنم نرسید از آنها عکس یگیرم.اما از محل نشستن با موبایل، عکسی به یادگار گرفتم این شد که قید صبحانه در دل طبیعت زیبا را زدیم.
لیلای من بیاو مخواه ، هـــــــای وهو کنم
عشق ِترا زسیـــــــنه ، مگو شتشو کنم
من جسته ام کنون همه گلشن به یاد تو
نفـــــرین اگر که غیـــــــــــــر ترا آرزو کنم
ناصــح به طعـــنه مــــــــراگفتِ : واسف
از عمــــر رفته پای گــــــلی تا که بو کنم
در حلقهء جنون ِ توام مبـــــــــــتلای دل
چون شـــــانه دانه دانه تراجستـجو کنم
مویم سـپید شد چه نشانه ای بگویمت
من چارهء سیــاه ِ دلم با ســـــــــــبوکنم
خوابی نمی رســــــد ،که بینم ترا در آن
شاید به خواب دیده رها گفتــــــگوکنم
حجّت زعــــــــــجز نالد وگوید سخن ترا
لیلای من بیا ومخــــــوا های وهـــو کنم
گر نبیند به روز،شب پره ِ چشم
چشــــــمه ی ِآفتاب را چه گناه
درود به دوستان ِ دل به مهرشان آسوده . در سفرم عزیزانم در دیار توس ، بارگاه حکیم ِ فرزانه، پاسدار ِ هماره ی سرزمین اهورایی ام ایران. یادتان اما با من است . پوزش خواه عدم پاسخگویی محبت های شما .
نسیم ِ صبح که بر سرزمین ما گذرد
زخاک پاک نیاکانمان ، تورا سلام دهد